مرتضى مطهرى
424
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
جزوهء قيام و انقلاب مهدى عليه السلام اين منطق را تعبير كرديم به « منطق ابزارى » ، منطق ابزارگرايى در مقابل منطق فطرى ؛ يعنى [ اين منطق ] براى انسان شخصيتى ماوراى ابزارش قائل نيست ؛ انسان ابزار خودش را مىسازد و ابزار به نوبهء خود انسان را مىسازد . در هر درجه كه ابزار ترقى كند و تكامل پيدا كند انسان به همان درجه ساخته مىشود . حال يك سؤال پيش مىآيد و آن اينكه : بنابراين اولًا بايد ما معيار انسانيت را فقط همان ابزار بدانيم ، يعنى جبراً بايد قائل بشويم كه مثلًا انسانهاى قرن بيستم چون با ابزارهاى متكاملترى سروكار دارند يا سازندهء ابزارهاى كاملترى هستند ( بخصوص در سازندهها ) و آن ابزارها هم انسانها را مىسازند جبراً در انسانيت هم كاملتر از انسانهاى قرون گذشته هستند . آيا اين حرف منطقى است كه همهء انسانهاى اين قرن بر انسانهاى قرون گذشته تقدم دارند حتى در انسانيت ؟ از اين بالاتر ، پس ملاك تكنيك است ، چه تفاوتى هست ميان تكنيك پيشرفتهء سرمايه دارى و تكنيك پيشرفتهء ضدسرمايه دارى ؟ بلكه الآن در دنياى امروز مىبينيم تكنيك سرمايه دارى پيشرفتهتر هم هست . بنابراين ما يك سرمايهدار را و انسانهاى وابسته به سرمايه دارى را بايد از همهء انسانهاى ديگرى كه در دنيا هستند از جمله خود كمونيستها كاملتر تلقى كنيم ، چون ما ديگر چيزى وراى اين نداريم : انسان ساختهء كار خودش است ، ساختهء ابزار خودش است و به هر درجه كه ابزارش تكامل پيدا مىكند خودبه خود ابزار انسان را مىسازد . بسيار خوب ، ابزار انسان را ساخته ؛ ما نمىتوانيم بگوييم « الّا انسان سرمايهدار » ؛ استثناپذير نيست . همهء انسانها اينطور هستند ؛ انسان ساختهء ابزار خودش و ساختهء كار خودش است . آنها مگر كار نمىكنند ؟ اينها اگر كار مىكنند آنها هم كار مىكنند . كار آنها هم در سطح عالى و در سطح بالا قرار گرفته است . اين يك مطلب بود در باب مسئلهء پركسيس كه آقايان مطرح كردند كه ابزار انسان در گرو كار انسان است و شخصيت انسان هم در گرو ابزار كارش است و به هر مقدار كه ابزار تكامل پيدا كند شخصيت تكامل پيدا مىكند . اين خودش انسانيت را به بن بست مىرساند ، [ زيرا ] در اين صورت چرا ما اينها را انسانهاى جانى ، انسانهاى ضدانسان بناميم ؟ هميشه جنايتكارهاى دنيا از نظر ابزارى پيشرفتهترين انسانها بودهاند ، در عين حال از نظر غيرابزارى منحطتر . فرعون در زمان خودش از نظر ابزارى پيشرفتهتر بود يا فلان اسير بنى اسرائيلى ، كه اصلًا نمىدانست در دنياى صنعت آن روز - كه در حد خودش صنعت پيشرفتهاى بوده - چه خبر هست ؟ مطلب ديگرى كه در اينجا مىگويند و از حرفهاى خيلى معروف خود ماركس است اين است : در تعريف فلسفه كه فلسفه چيست ، مىدانيم كه نظريات مختلفى ابراز شده است . به قدرى در جواب « فلسفه چيست ؟ » نظرها مختلف است كه ما در عمل مىبينيم در واقع فقط لفظ مشترك است معنا مختلف ؛ يعنى همه نخواستهاند يك چيز را تعريف كنند ، هر گروهى يك چيز را خواسته